السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
257
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
آن مرد قاصد به نزد پادشاه آمد و آنچه را كه يوسف گفته بود به عرض پادشاه پادشاه رسانيد ، پادشاه گفت : او را به نزد من بياوريد ، وقتى قاصد براى بردن يوسف آمد ، يوسف گفت ( به نزد صاحبت برگرد و بپرس : ماجراى آن زنانى كه دست خود را بريدند چه بود ؟ همانا پروردگار من به كيد آنها داناست [ 1 ] ) آن وقت پادشاه آن زنان را جمع نمود و پرسيد : ( ماجراى شما كه قصد مراوده با يوسف را داشتيد چه بود ، آنها گفتند : پناه بر خدا ، ما از او هيچ بدى نديديم و همسر عزيز مصر گفت : الان حق آشكار شد ، اين من بودم كه با يوسف قصد مراوده داشتم و او از راستگويان است ، وقتى اين مطالب آشكار شد ، زليخا گفت : اين پرسش من براى آن بود كه يوسف بداند من در نهان به او خيانت نمىكنم و خداوند خائنان را هدايت نمىكند و سپس در مقام عذر خواهى عرضه داشت : و من نفس خود را تبرئه نمىكنم ، هر آينه نفس به بدى فرمان مىدهد جز آنچه پروردگارم به من رحم آورد [ 2 ] ) ، در اين وقت بود كه پادشاه گفت : ( يوسف را به نزد من بياوريد تا من او را براى خود خالص گردانم [ 3 ] ) و وقتى يوسف را به نزد وى آوردند به او گفت : ( هر آينه تو در نزد ما بسيار با منزلت و امانتدار هستى [ 4 ] ) حال حاجت خود را بگو ، يوسف فرمود : ( مرا بر خزانههاى زمين مأمور كن كه همانا من دانا و حافظ هستم [ 5 ] ) و پادشاه او را وزير دارايى و وزير معادن خويش نمود . در اين خصوص مىگوئيم : اكثر مفسّران عبارت ( و ما أبرئ نفسى . . . . ) را گفتار يوسف ( ع ) مىدانند ، ليكن على بن ابراهيم آن را به زليخا نسبت مىدهد و بعضى مفسّران نيز اين وجه را صحيح دانستهاند . امّا وجه اوّل كه اين مطلب گفتار يوسف باشد ظاهرتر است . ( على بن ابراهيم ) مىگويد : ميان يوسف و پدرش 18 روز فاصله بود و يعقوب در صحارى و بيابانها مقيم بود و مردم از همهء اطراف و اكناف به سوى مصر مىآمدند و تقاضاى طعام مىنمودند و يعقوب و پسرانش در صحرايى بودند كه در آنجا گياهى
--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 50 . [ 2 ] سوره يوسف ، آيه 53 - 51 . [ 3 ] سوره يوسف ، آيه 54 . [ 4 ] سوره يوسف ، آيه 54 . [ 5 ] سوره يوسف ، آيه 55 .